|
شب بود شمع بود من بودم و غم... شب رفت شمع سوخت من ماندم و غم... از انسان ها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند.با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت وجود خود شک دارند.پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند."دکتر علی شریعتی" دستهایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالت نگهت دارن.چشمهایی که در زشت ترین حالت نگاهت کنن.و قلبی که وقتی توی بدترین حالت هستی دوستت داشته باشه... خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان/ باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان/روز اول که خدا ساخت سرشت گلشان/سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان. همیشه نگاهی رو باور کن که از تو دور است ولی چشم انتظار توست. برای دوست داشتن و همیشه ماندن تها یک دلیل کافی است.اما برای رفتن و از یاد بردن هزاران دلیل کافی نیست. زمانی که من رهایت کرده بودم/وجودم را فدایت کرده بودم/ندانستم که بی مهری وگرنه/همان موقع رهایت کرده بودم... موفقیت حاصل تصمیم گیری درست است و تصمیم گیری درست حاصل تجربه و جالب اینکه تجربه حاصل تصمیم گیری نادرست است...!! بهار زندگانی من خزان شد/گل عشقم نصیب دیگران شد/خداوندا مگر با او چه کردم/که یکباره چنین نا مهربان شد... شبی از سوز دل گفتم قلم را/بیا بنویس غمهای دلم را/قلم گفتا برو بیمار عاشق/ندارم طاقت این بار غم را...
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو تو بی وفا بودی ولی اون که برات میمرد منم تا زنده ام دوستت دارم اینه کلام آخرم من که نتونستم تو رو یه لحظه تنها بزارم تو سردی خاطره ها بگم که دوستت ندارم دلم میخواد همین یه بار اشکامو پنهون نکنم باور کنی تو رو میخوام غربتو زندونی کنم بیام به شهر خاطرات غرق بشم توی نگات دیوونه وار فدات بشم بمیرم من واسه چشات بمیرم من واسه چشات اما هنوز فاصلمون دوره و دست من جداست ترانه ی سکوت من تو بغض آخرم نهان کاشکی میشد واسه یه بار بیای بگی دوستت دارم تو چشم من نگاه کنی بگی که عاشقت منم
خدایا هر کسی یادم کند یادش بخیر.هر کسی یادم نکرد یادش بخیر.هر کسی یادش رود یادم کند یادش بخیر!
رنج را آهسته در لبخند پنهان میکنم/ تا دلش غمگین نگردد هر کسی با ما نشست.
چی بگم از کجا بگم؟دردمو با کیا بگم.بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم.از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت...
قصه ی من اینجوری بود از اولش همش تو غم.آخرش هم غرق ماتم...
من برای سال ها مینویسم... سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود..."همیشه یکی بود یکی نبود."
من در این سن جوانی ز جهان سیر شدم/صورتم گرچه جوان است ز دل پیر شدم/اشتباهی که همه عمر پشیمانم کرد/اعتمادیست که بر مردم دوران کردم...
بزار باور کنم دستاتو دارم.پس ای فاصله تنها نزارم بمون با من بمون با من نمیخوام واسه هرچی ندارم کم بیارم بزار باور کنم لو رفته رازم من از هر چی به جز تو بی نیازم نباشی بعد تو و سنگ صبورم نمیتونم با این دنیا بسازم نباشی آسمونم جنس سنگه شب و روز این دل دیوونه تنگه نزار با رفتنت دیوونه تر شم جنون یک عمر با عقلم بجنگه میخوام اشکم تو چشمای تو باشه همیشه قلب من جای تو باشه بمون با من تو این دیوونه حالی نزار دنیا و دین من دو تا شه اگه گریه بزاره مینویسم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد نگو اصلا نفهمیدی نگو نه.تو بودی اون که دستامو رها کرد خودت گفتی خداحافظ تموم شد. منو تو سهممون از عشق این بود خود تو حرمت عشقو شکستی.بریدی آخر قصه همین بود اگه مهلت بدی یادت میارم روزایی رو که بی تو عین شب بود تموم سهمت از دنیا عزیزم بزار یادت بیارم یک وجب بود بهت دادم تمام آسمونو خودم ماهت شدم آروم بگیری حالا ستاره ها دورت نشستن منو ابری گذاشتی داری میری بیا برگرد از این بن بست بی عشق بزار این قصه اینجوری نباشه آخه بذر جدایی رو چرا تو چرا دستای تو باید بپاشه خداحافظ نوشتن کار من نیست آخه خیلی باهات نا گفته دارم اگه گریه بزاره مینویسم اگه مهلت بدی یادت میارم...
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم بر چهره ی دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت:"امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد." آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه ی آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:"امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد." دوستش با تعجب از او پرسید:"بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟" دیگری لبخند زد و گفت:"وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد."
|
About![]()
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی بهتر است و به هر که بیشتر دوست می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است Archivesمهر 1388شهریور 1388 Links
فرزاد حسنی ستاره ی تلویزیون(سارا جون) |